قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1001
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال شصت و پنجم از رحلت خير البشر در اين سال عبد الملك بن مروان زمام حكومت عراق عرب را در قبضهء حجّاج نهاد و حجّاج با دوازده هزار سوار به كوفه درآمده به مسجد رفت و فرمان داد كه خلايق حاضر شوند و خود نقاب بر روى بسته به منبر برآمد و بنشست تا مردم بالتمام جمع آمدند . در اين اثنا محمّد بن عمير با اتباع خود به مسجد درآمده ديد كه شخصى با روى بسته به منبر برآمده و سخن نمىگويد . محمّد گفت : لعنت بر بنى اميّه بادا كه ايالت عراق به مردكى چنين دادند . به خدا سوگند كه اگر بىهنرتر از او كسى مىيافتند به دو مىدادند . و سنگريزه برمىچيد كه بر روى حجّاج اندازد . « 1 » پس يكى از اصحاب محمّد گفت : چندان صبر كنيد تا بشنويم كه چه مىگويد . ديگرى گفت : اگر او را قدرت تكلّم مىبود خاموشى شعار خود نمىساخت . چون مسجد از معارف پر شد و مشاهير كوفه حاضر شدند ، حجّاج نقاب از روى و دستار از سر برداشت و ابتدا به حمد و صلواة ناكرده نخست اين بيت برخواند كه : انا ابن جلا و طاع الثنايا * متى اضع العمامة تعرفونى « 2 » بعد از آن خطبهاى در غايت فصاحت و نهايت بلاغت انتشار كرد ، چنانچه فصحا و بلغاى عرب متحيّر شدند . از جملهء فقرات آن خطبه يك فقره اين بود كه : الا شمسكم هذه شمس
--> ( 1 ) . و نيز گفتهاند شخصى كه بر حجاج پرخاش كرد و قصد پرتاب سنگريزه بر وى داشت عمر بن ضابى برجمى بوده است . ( 2 ) . بيتى است از قصيدهء سحيم بن وثيل رياحى ، بدين معنى : « من فرزند سپيد دمم و از كوهساران سر مىزنم . چون عمامه را بردارم خواهيد شناختم . »